نظامي گنجوي

زادگاه و کودکی

نام پدرش یوسف و نام مادرش رئیسه بود. نام جدش «ذکی» و نام جد اعلایش «موید» بوده است. به روایتی زادگاه نظامی شهر گنجه (واقع در جمهوری آذربایجان کنونی) بوده‌است که این موضوع بسیار مشکوک است چرا که دلایلی از جمله شعر خود او که سند معتبری است این موضوع بیان شده است که زادگاهش تفرش یکی از شهرستانهای استان مرکزی می باشد.[۱]از جملهٔ دلایل تفرشی دانستن او این بیت از اشعار خود او در اقبالنامه می‌باشد:

به تفرش دهی هست «تا» نامِ او نظامی از آنجا شده نامجو

ادعای تفرشی بودن نظامی با شعری از شیخ بهایی نیز تقویت شده‌است. آنجا که دربارهٔ او می‌گوید:

ز اهل تفرش است آن گوهر پاک ولی در گنجه چون گنج است در خاک

این موضوع با تکیه بر اینکه پدرش زادهٔ تفرش و مادرش نیز کرد ایرانی بوده‌است تقویت شده‌است.[۲] وی در سنین کم یتیم شد و دایی‌اش، بزرگش نمود.

 ازدواج

نظامی سه بار ازدواج کرد. همسر نخستش آفاق، کنیزی بود که فخرالدین بهرامشاه حاکم دربند به عنوان هدیه‌ای برایش فرستاده بود. آفاق اولین و محبوبترین زن نظامی بود. تنها پسر نظامی، محمد از آفاق بود. وقتی نظامی سرودن خسرو و شیرین را به پایان رساند آفاق از دنیا رفت. در آن زمان محمد هفت سال بیشتر نداشت.

عجیب است که دو همسر دیگر نظامی نیز در سنین جوانی فوت کردند و مرگ هر کدام پس از اتمام یکی از آثار او اتفاق می‌افتاد.

 تحصیلات

نظامی مانند اغلب اساتید باستان از تمام علوم عقلی و نقلی بهره‌مند و در علوم ادبی و عربی کامل عیار و در وادی عرفان و سیر و سلوک راهنمای بزرگ و در عقاید و اخلاق ستوده پایبند و استوار و سرمشق فرزندان بشر بوده و در فنون حکمت از طبیعی و الهی و ریاضی دست داشته‌است.

 اخلاق

در پاکی اخلاق و تقوی، نظیر حکیم نظامی را در میان تمام شعرای عالم نمی‌توان پیدا کرد. در تمام دیوان وی یک لفظ رکیک و یک سخن زشت پیدا نمی‌شود و یک بیت هجو از اول تا آخر زندگی بر زبانش جاری نشده‌است. از استاد بزرگ گنجه شش گنجینه در پنج بحر مثنوی جهان را یادگار است که مورد تقلید شاعران زیادی قرار گرفته‌است، ولی هیچکدام از آنان نتوانسته‌اند آنطور که باید و شاید از عهده تقلید برآیند. این شش دفتر عبارت‌اند از:

مخزن الاسرار، خسرو و شیرین، لیلی و مجنون، هفت پیکر، شرفنامه و اقبالنامه که همگی نشان دهنده هنر سخنوری و بلاغت گوینده توانا آن منظومه هاست....

سبک نظامی

نظامی از شاعرانی است که باید او را در شمار ارکان شعر فارسی و از استادان مسلم این زبان دانست. وی از آن سخنگویانی است که مانند فردوسی و سعدی توانست به ایجاد و تکمیل سبک و روشی خاص دست یابد. اگر چه داستانسرایی در زبان فارسی به وسیله نظامی شروع نشده لیکن تنها شاعری که تا پایان قرن ششم توانسته‌است شعر تمثیلی را به حد اعلای تکامل برساند نظامی است.

وی در انتخاب الفاظ و کلمات مناسب و ایجاد ترکیبات خاص تازه و ابداع معانی و مضامین نو و دلپسند و تصویر جزئیات بانیروی تخیل و دقت در وصف مناظر و توصیف طبیعت و اشخاص و به کار بردن تشبیهات و استعارات مطبوع و نو، در شمار کسانی است که بعد از خود نظیری نیافته‌است.

با وجود آنکه آثار نظامی از نظر اطناب در سخن و بازی با الفاظ و آوردن اصطلاحات علمی و فلسفی و ترکیبات عربی فراوان و پیچیدگی معانی بعضی از ابیات، قابل خرده گیری است، ولی «محاسن کلام او به قدری است که باید او را یکی از بزرگ‌ترین شعرای ایران نامید و مخصوصاً در فن خود بی همتا و بی نظیر معرفی کرد.

نظامی در بزم سرایی، بزرگ‌ترین شاعر ادبیات فارسی است.

به جرأت می‌توان گفت که او در سرایش لحظه‌های شادکامی بی همتاست، زبانش شیرین است و واژگانش نرم و لطیف، و گفتارش دلنشین. آن گونه که در بازگویی لحظه‌های رزم، نتوانسته از فشار بزم رهایی یابد به اشعار رزم نیز ناخودآگاه رنگ غنایی داده‌است.

درگذشت

او سفر کوتاهی به دعوت قزل ارسلان (۵۸۱-۵۸۷) به یکی از نواحی نزدیک گنجه کرد، او در گنجه باقی ماند تا در سال ۶۰۲ در همین شهر در سن شصت و سه سالگی درگذشت و به خاک سپرده شد. بعضی درگذشت او را بین سالهای ۵۹۹ تا ۶۰۲ و عمرش را شصت و سه سال و شش ماه نوشته‌اند.

 آثار

خمسه یا پنج گنج نظامی شامل:

 

برگی از خمسهٔ نظامی، مربوط به ۱۵۴۸ میلادی که در شیراز نگهداری می‌شود.
 
 
تصویری از حکیم گنجه
 
 
نسخهٔ خطی از خمسهٔ نظامی، اثر هنرمند ایرانی کمال‌الدین بهزاد، مربوط به ۱۴۹۴ میلادی، که ماجرای معراج پیامبر اسلام را بازگو می‌کند.

 

 

 

نام وي الياس و لقب يا تخلص وي ( چنانکه خود در آغاز ليلي و مجنون به آن اشاره کرده ) نظامي است. نام پدرش يوسف نام جدش " ذکي " و نام جد اعلايش " مويد " بوده و سه همسر و يک فرزند به نام محمد داشته است. زادبوم نظامي را شهر گنجه و اجدادش را اهل تفرش گفته اند.

نظامي مانند اغلب اساتيد باستان از تمام علوم عقلي و نقلي بهره مند و در علوم ادبي و عربي کامل عيار و در وادي عرفان و سير و سلوک راهنماي بزرگ و در عقايد و اخلاق ستوده پايبند و استوار و سرمشق فرزندان بشر بوده و در فنون حکمت از طبيعي و الهي و رياضي دست داشته و گويند که اگر وارد مرحله شاعري نبود و به تدريس و تاليف علوم حکميه مي پرداخت در رديف بزرگان حکمت و فلسفه به شمار مي آمد....

در پاکي اخلاق و تقوي، نظير حکيم نظامي را در ميان تمام شعراي عالم نمي توان پيدا کرد. در تمام ديوان وي يک لفظ رکيک و يک سخن زشت پيدا نمي شود و يک بيت هجو از اول تا آخر زندگي بر زبانش جاري نشده است. از استاد بزرگ گنجه شش گنجينه در پنج بحر مثنوي جهان را يادگار است که مورد تقليد شاعران زيادي قرار گرفته است، ولي هيچکدام از آنان نتوانسته اند آنطور که بايد و شايد از عهده تقليد برآيند. اين شش دفتر عبارتند از:

مخزن الاسرار، خسرو و شيرين، ليلي و مجنون، هفت پيکر، شرفنامه و اقبالنامه که همگي نشان دهنده هنر سخنوري و بلاغت گوينده توانا آن منظومه هاست. وفات نظامي را بين سالهاي 599 تا 602 و عمرش را شصت و سه سال و شش ماه نوشته اند.

                                        

بخشی از آثار نظامی

مخزن‌الاسرار

  • «آینه چون نقش تو بنمود راست// خود شکن، آئینه‌شکستن خطاست»
    • داستان پادشاه ظالم با مرد راستگوی
  • «از کجی افتی به ‌کم و کاستی// از همه‌غم رستی تو اگر راستی»
    • مقالت چهاردهم در نکوهش غفلت
  • «تا ندهندت مستان، گر وفاست// تا ننیوشند مگو، گر دعاست»
    • برتری سخن منظوم از منثور
  • «جای دو شمشیر نیامی که دید// بزم دو جمشید مقامی که دید»
    • داستان دو حکیم متنازع
  • «دشمن خـُرد است بلایی بزرگ// غـفلت از آن است خطایی بزرگ»
    • مقالت نوزدهم در استقبال آخرت
  • «دشمن دانا که غم جان بود// بهتر از آن دوست که نادان بود»
    • مقالت پانزدهم در نکوهش رشک‌بران
  • «کم خور و بسیاری راحت نگر// بیش خور و رنج جراحت نگر»
    • مقالت هشتم، در بیان آفرینش
  • «کیسه بُرانند در این رهگذر// هرکه تهی‌کیسه‌تر آسوده‌تر»
    • مقالت هفدهم در پرستش و تجرید
  • «هر دم از این باغ بری می‌رسد// تازه‌تر از تازه‌تری می‌رسد»
    • مقالت پانزدهم در نکوهش رشک‌بران
  • «گل ز کجی، خار در آغوش یافت// نیشکر از راستی آن نوش یافت»
    • مقالت چهاردهم در نکوهش غفلت

 خسرو و شیرین

  • «اگر صدسال مانی ور یکی روز// بباید رفت از این کاخ دل‌افروز»
    • غدرانگیزی در نظم کتاب
  • «به ‌خود گفتا جواب است این، نه جنگ است// کلوخ‌انداز را پاداش سنگ است»
    • رسیدن نامه شیرین به ‌خسرو
  • «به ‌صبر از بند گردد مرد، رسته// که صبر آمد کلید کار بسته»
    • پاسخ شاپور به ‌خسرو
  • «به ‌قدر شغل خود باید زدن لاف// که زردوزی نداند بوریا‌باف»
    • آگهی خسرو از مرگ بهرام چوبین
  • «جوانی گفت: پیری را چه ‌تدبیر// که یار از من گریزد، چون شوم پیر// جوابش داد پیر نغزگفتار// که در پیری تو خود بگریزی از یار»
    • زفاف خسرو و شیرین
  • «چو آن گاوی که از وی شیر خیزد// لگد در شیر کوبد تا بریزد»
    • اندرز شیرین، خسرو را در داد و دانش
  • «چو در موی سیاه آمد سپیدی// پدید آمد نشان ناامیدی»
    • زفاف خسرو و شیرین
  • «چه‌خوش گفتا نهاوندی به‌طوسی// که مرگ خر بود سگ را عروسی»
    • تعزیت‌نامه شیرین به ‌خسرو در مرگ مریم از راه بادافراه
  • «چه‌نیکو داستانی زد هنر(خرد)مند// هلیله با هلیله، قند با قند»
    • آگهی خسرو از مرگ بهرام چوبین
  • «دو دلبر داشتن از یک‌دلی نیست// دودل بودن طریق عاقلی نیست»
    • پاسخ‌دادن شیرین، خسرو را
  • «سگ تازی که آهوگیر گردد// بگیرد آهویش، چون پیر گردد»
    • زفاف خسرو و شیرین
  • «عروسی دید زیبا، جان در او بست// تنوری گرم، حالی نان در او بست»
    • زفاف خسرو و شیرین
  • «کسی کز عشق خالی شد فسرده‌است// گرش صد جان بود بی‌عشق مرده‌است»
  • «منه دل بر جهان کین سرد ِ ناکس// وفاداری نخواهد کرد باکس»
    • نکوهش جهان
  • «نهنگ آن به که در دریا ستیزد// کز آب خُرد ماهی خُرد خیزد»
    • آگهی خسرو از مرگ بهرام چوبین
  • «هوائی معتدل، چــون خوش نخندیم// تنوری گـرم، چــون نان در نبندیم»
    • افسانه‌گفتن خسرو و شیرین و شاپور و دختران
  • «یک امشب را صبوری کرد باید// شب آبستن بود تا خود چه زاید»
    • پاسخ شاپور به ‌خسرو

 لیلی و مجنون

  • «آن‌جا که بزرگ بایدت بود// فرزندی کس نداردت سود// چون شیر به‌ خود سپه‌شکن باش// فرزند ِ خصال خویشتن باش»
    • در نصیحت فرزند خود، محمد نظامی
  • «آن‌کس که ز شهر آشنایی است// داند که متاع ما کجایی است»
    • عذر شکایت
  • «از صحبت پادشه بپرهیز// چون پنبه نرم ز آتش تیز»
    • بترک خدمت پادشاهان گفتن
  • «بااین‌که سخن به ‌لطف آب‌ست// کم‌گفتن ِ هر سخن صوابست// آب ارچه همه زلال خیزد// از خوردن پر، ملال خیزد//کم گوی و گزیده گوی چون دُر// تا ز اندک تو جهان شود پُر// لاف از سخن چو در توان زد// آن خشت بود که پر توان زد»
    • خوبی کم‌گویی
  • «پراکندگی از نفاق خیزد// پیروزی از اتفاق خیزد»
    • مصاف کردن نوفل بار دوم
  • «چون قامت ما برای غرق است// کوتاه و دراز را چه فرق است»
    • فراموشی در عمر
  • «در چین، نه همه حریربافند// گه حله، گهی حصیر بافند»
    • یاد از هم‌دمان رفته و همدمی با دیگران
  • «دیویست جهان، فرشته‌صورت// در بند هلاک تو، ضرورت»
    • وداع‌کردن مجنون، پدر را
  • «عمری که بناش بر زوال است// یک‌دم بود ار هزارسال است»
    • آگاهی مجنون از وفات مادر
  • «غافل منشین، نه وقت ِ بازیست// وقت هنر است و سرفرازیست// دانش طلب و بزرگی آموز// تا، به نگرند روزت از روز»
    • در نصیحت فرزند خود، محمد نظامی
  • «گر دل دهی ای پسر بدین پند// از پند پدر شوی برومند»
    • در نصیحت فرزند خود، محمد نظامی
  • «می‌کوش به ‌هر ورق که خوانی// کان دانش را تمام دانی// پالان‌گریی به ‌غایت خوب// بهتر ز کلاه‌دوزی بد// گفتن ز من، از تو کار بستن// بی‌کار نمی‌توان نشستن»
    • در نصیحت فرزند خود، محمد نظامی
  • «نیکی بکن و به‌ چه درانداز// کز چه به ‌تو روی برکند باز»
    • وداع کردن مجنون، پدر را
  • «یک‌دسته گل دماغ پرور// از خرمن صد گیاه بهتر»
    • خوبی کم‌گویی

هفت ‌پیکر

  • «ابر بی‌آب چند باشی، چند// گرم داری تنـور، نان دربنـد»
  • «بختم از دور گفت کای نادان// لیس قریه وراء عبادان»
    • افسانهٔ اول در گنبد سیاه
  • «بدگهر با کسی وفا نکند// اصل بد در خطا، خطا نکند»
    • ستایش سخن و حکمت و اندرز
  • «به ‌قناعت کسی که شاد بود// تا بود محتشم‌نهاد بود// وآن‌که با آرزو کند خویشی// اوفتد عاقبت به ‌درویشی»
    • افسانهٔ اول در گنبد سیاه
  • «پادشاه آتشی است کز نورش// ایمن آن شد که دید از دورش»
    • صفت سمنار و ساختن قصر خورنق
  • «پادشاهان که که کینه‌کش باشند// خون کنند آن‌زمان که خوش باشند»
    • داستان بهرام با کنیزک خویش
  • «پیش از آن کت برون کنند ز دِه// رخت بر گاو و بار بر خر نه»
    • فرجام کار بهرام و ناپدید شدن او در غار
  • «تا جوانی و تندرستی هست// آید اسباب هر مراد به ‌دست»
    • ستایش سخن و حکمت و اندرز
  • «خانه در کوچه‌ای مگیر به‌ مزد// که در آن کوچه، شحنه باشد دزد»
    • افسانه پنجم در گنبد پیروزه‌رنگ
  • «در دوچیز است رستگاری مرد// آن‌که بسیار داد و اندک خورد»
    • فرجام کار بهرام و ناپدید شدن او در غار
  • «در گِل شوره دانه افشانی// بر نیارد مگر پشیمانی// در زمینی درخت باید کِشت// کاورد میوه‌ها چو باغ بهشت»
    • خطاب زمین‌بوس
  • «رقص مرکب مبین که رهوارست// راه بین تا چگونه دشوارست»
    • ستایش سخن و حکمت و اندرز
  • «زشت باشد که پیش چشمهٔ نوش// در گشاید دکان سرکه فروش»
    • افسانه پنجم در گنبد پیروزه‌رنگ
  • «سگ بر آن آدمی شرف دارد// که چو خر دیده بر علف دارد»
    • ستایش سخن و حکمت و اندرز
  • «شاه اگر مست، خصم هشیار است// شحنه گر خفت، دزد بیدار است»
    • آگاهی بهرام از لشکرکشی خاقان چین، بار دوم
  • «شیر از آن پایه بزرگی یافت// که سر از طوق سرپرستی تافت»
    • ستایش سخن و حکمت و اندرز
  • «صبرکردن شبی، محالی نیست// آخر امشب شبیست، سالی نیست»
    • افسانهٔ اول در گنبد سیاه
  • «قدر اهل هنر کسی داند// که هنرنامه‌ها بسی خواند// آن‌که عیب‌ از هنر نداند باز// زو، هنرمند کی پذیرد ساز»
    • خطاب زمین‌بوس
  • «کژدم از راه آن‌که بدگهر است// ماندنش عیب و کشتنش هنر است»
    • ستایش سخن و حکمت و اندرز
  • «کیست کز عاشقی نشانش نیست// هرکه را عشق نیست جانش نیست»
    • چگونگی پادشاهی بهرام گور
  • «گرکنی صدهزار بازی ِ چست// نخوری بیش از آن‌که روزی ِ تست»
    • فرجام کار بهرام و ناپدید شدن او در غار
  • «گفت کز چنگ من به ‌ناله رود// باد برخستگان ِ عشق درود// عاشق آن شد که خستگی دارد// به درستی شکستگی دارد// عشق پوشیده چند دارم چند// عاشقم، عاشقم به‌بانگ بلند// مستی و عاشقیم برد ز دست// صبر ناید ز هیچ عاشق مست// گرچه برجان عاشقان خواریست// توبه در عاشقی گنه‌کاریست// عشق با توبه آشنا نبود// توبه در عاشقی روا نبود// عاشق آن‌به که جان کند تسلیم// عاشقان را ز تیغ تیز چه بیم»
    • افسانه هفتم در گنبد سپید
  • «نان مخور پیش ناشتا، مَنِشان// ور خوری، جمله را به‌خوان بنشان»
    • ستایش سخن و حکمت و اندرز
  • «نشود آب، جز به ‌آتش گرم// جز به ‌آتش، نگردد آهن نرم»
    • افسانه دوم در گنبد زرد
  • «وآن‌که پی بر سخن نداند برد// گر بزرگ است، زود گردد خرد»
    • افسانه چهارم در گنبد سرخ
  • «هر عمارت که زیر افلاک است// خاک بر سر کنش که خود خاک است»
    • فرجام کار بهرام و ناپدید شدن او در غار
  • «هرکسی در بهانه تیزهش است// کس نگوید که دوغ من ترش است»
    • ستایش سخن و حکمت و اندرز
  • «هرکه آبی خورد که بنوازد// در وی، آب دهن نیندازد»
    • افسانه سوم در گنبد سبز
  • «هرکه آید در این سپنج ‌سرای// بایدش بازرفتن از سر ِ پای// در وی آهسته رو که تیزهشست// دیرگیر است لیک زودکش است»
    • فرجام کار بهرام و ناپدید شدن او در غار
  • «هرکه در کار سخت‌گیر شود// نظم کارش خلل‌پذیر شود»
    • افسانه چهارم در گنبد سرخ
  • «هفت‌رنگ است زیر هفت‌اورنگ// نیست بالاتر از سیاهی رنگ»
    • افسانهٔ اول در گنبد سیاه
  • «همه عالم تن است و ایران دل// نیست گوینده زین قیاس خجل»
    • خطاب زمین‌بوس
  • «یادگاری کز آدمی‌زاد است// سخن است آن‌، دگر همه باد است»
    • ستایش سخن و حکمت و اندرز

 شرف‌نامه

  • «اگر نیکم و گر بدم در سرشت// قضای تو این نقش بر من نبشت»
    • مناجات به‌درگاه باری‌عِزشأنه
  • «به ‌بی‌دیده نتوان نمودن چراغ// که جز دیده را دل نخواهد به باغ»
    • در شرف این نامه بر دیگر نامه‌ها
  • «به ‌مردم درآمیز اگر مردمی// که با آدمی خوگرست آدمی»
    • در حسب حال و انجام روزگار
  • «به‌ هندوستان پیری از خر فتاد// پدرمرده‌ای را به ‌چین گاو زاد»
    • نشستن اسکندر بر جای دارا
  • «به ‌هنگام سختی مشو ناامید// که ابر سیه بارد آب سپید»
    • آیینه ساختن اسکندر
  • «جهان شربت هریک از یخ سرشت// به‌جز شربت ما که بر یخ نوشت»
    • کشتن سرهنگان، دارا را
  • «چو از ران خود خورد باید کباب// چه گردم به‌ دریوزه چون آفتاب»
    • در شرف این نامه بردیگر نامه‌ها
  • «چو باد خزانی در آید به ‌باغ// زمانه دهد جای بلبل به ‌زاغ»
    • در حسب حال و انجام روزگار
  • «چو در کشت و کار جهان بنگریم// همه، دِه کشـاورز یک‌دیگریم»
    • رفتن اسکندر به ‌ظلمات
  • «چو شد جامه بر قد فرزند راست// نباید دگر مهر فرزند خواست»
    • رأی زدن دارا با بزرگان ایران
  • «چه‌باید هراسیدنت ز آن‌کسی// که دارد هم از خانه دشمن بسی»
    • شتافتن اسکندر به جنگ دارا
  • «چه خوش گفت فرزانهٔ پیش بین// زبان گوشتین است و تیغ آهنین»
    • خراج خواستن دارا از اسکندر
  • «حسابی که فرمود رای بلند// کس از پیش‌بینی نبیند گزند»
    • فرستادن اسکندر روشنک را به ‌روم
  • «خران را کسی در عروسی نخواند// مگر وقت آن، کآب و هیزم نماند»
    • کشتن سرهنگان، دارا را
  • «خروسی که بی‌گه نوا برکشید// سرش را پگه‌باز باید برید»
    • رأی زدن دارا با بزرگان ایران
  • «دلا تا بزرگی نیاری به ‌دست// به‌ جای بزرگان نشاید نشست»
    • در شرف این نامه بر دیگر نامه‌ها
  • «دو دل یک شود بشکند کوه را// پراکندگی آرد انبوه را»
    • سگالش نمودن اسکندر بر جنگ دارا
  • «دو شیر گرسنه ‌است و یک ران ِ گور// کباب آن‌کسی‌راست، کوراست زور»
    • پاسخ نامه دارا از جانب اسکندر
  • «ز باغی که پیشینیان کاشتنـد// پس‌آیندگان میوه برداشتند»
    • رفتن اسکندر به ‌ظلمات
  • «سبویی که سوراخ باشد نخست// به ‌موم و سریشم نگردد درست»
    • کشتن سرهنگان، دارا را
  • «سخن تا نپرسند لب بسته‌دار// گهر نشکنی، تیشه آهسته‌دار»
    • در شرف این نامه بر دیگر نامه‌ها
  • «سخن را به ‌اندازه‌ای دار پاس// که باور توان کردنش در قیاس// سخن گر چو گوهر بر آرد فروغ// چو ناباور افتد، نماید دروغ// دروغی که ماننده باشد به‌ راست// به‌از راستی کز درستی جداست»
    • فهرست تاریخ اسکندر در یک ورق
  • «شنیدم ز پیران دینارسنج// که زر، زر کشد در جهان، گنج، گنج»
    • تمثیل اندر این معنی
  • «فلک نیست یکسان هم‌آغوش تو// طرازش درنگ است بردوش تو// گهت چون فرشته بلندی دهد// گهت با ددان دست‌بندی دهد»
    • کشتن سرهنگان، دارا را
  • «کلاغی تک کبک درگوش کرد// تک خویشتن را فراموش کرد»
    • نامه دارا به‌اسکندر
  • «که بسیار ناید بر ِ اندکی// یکی بر صد آید، نه صد بر یکی»
    • تمثیل اندر این معنی
  • «که خرگوش هر مرز را بی‌شگفت// سگ آن ولایت تواند گرفت»
    • جنگ دارا با اسکندر
  • «مخور جمله، ترسم که دیر ایستی// به ‌پیرانه‌سر بد بود نیستی»
    • مهمانی کردن خاقان چین اسکندر را
  • «مخور غم به ‌صیدی که ناکرده‌ای// که یخنی بود هرچه ناخورده‌ای»
    • تعلیم خضر در گفتن داستان
  • «مکش جز به‌ اندازهٔ خویش، پای// که هر گوهری را پدیداست جای»
    • رأی زدن دارا با بزرگان ایران
  • «میفکن کَول، گرچه خوار آیدت// که هنگام سرما به ‌کار آیدت»
    • شتافتن اسکندر به جنگ دارا
  • «نه انجیر شد نام هر میوه‌ای// نه مثل زبیده‌است هر بیوه‌ای»
    • در شرف این نامه بر دیگر نامه‌ها
  • «همانا که پیوند شاه آتش است// به‌آتش در، از دور دیدن خوش است»
    • رأی زدن دارا با بزرگان ایران

اقبال‌نامه

  • «بجز مرگ، هر مشکلی را که هست// به‌ چاره‌گری، چاره آمد به ‌دست»
    • وصیت‌نامه اسکندر
  • «برادر به ‌جرم برادر مگیر// که بس فرق باشد زخون تا به شیر»
  • «بر انداز سنگی به ‌بالا دلیر// دگرگون بود کار، کآید به ‌زیر»
  • «بسی چون مرا زاد و هم زود کشت// که نفرین براین دایهٔ گوژپشت»
    • وصیت‌نامه اسکندر
  • «به‌سوی توانا، توانا فرست// به‌ دانا هم از جنس دانا فرست»
  • «جهان، آن‌کسی‌راست کو در جهان// خورد توشهٔ راه با هم‌رهان»
  • «چو بسیاری عمر ِ ما اندکیست// اگر ده بود سال و گر صد، یکیست»
    • سوگندنامه اسکندر به ‌سوی مادر
  • «چو دولت دهد، برگشایش کلید// ز سنگ سیه، گوهر آرد پدید»
    • در اندازه هرکاری نگاه‌داشتن
  • «خردمندی آن‌راست کز هرچه هست// چو نادیدنی بود از او دیده بست»
    • گفتار حکیم نظامی در آفرینش نخست
  • «در این چارسو چند سازیم جای// شکم چارسو کرده چون چارپای»
    • تازه‌کردن داستان و یاد دوستان
  • «رباطی دودر دارد این دیر خاک// دری در گریوه، دری در مغاک»
    • تازه‌کردن داستان و یاد دوستان
  • «ز باد آن درختی نیابد گزند// که از خاک، سر برنیارد بلند»
  • «ز مادر، برهنه رسیدم فراز// برهنه به‌ خاکم سپارند باز»
    • وصیت‌نامه اسکندر
  • «زِ هر دانشی دفتری خوانده‌ام// چو مرگ آمد آن‌جا فرومانده‌ام»
    • وصیت‌نامه اسکندر
  • «سخن تا توانی به ‌آزرم گوی// که تا مستمع گردد آزرم‌جوی// سخن‌گفتن نرم، فرزانگیست//درشتی نمودن، ز دیوانگیست»
  • «سخن‌را نیوشنده باید نخست// گهر بی‌خریدار ناید درست»
    • انجامش اقبال‌نامه
  • «فسونگرخم است این خم نیلگون// که صدگونه رنگ آید از وی برون»
    • تازه‌کردن داستان و یاد دوستان
  • «کسی را که گردون برآرد بلند// همش باز در گردن آرد کمند»
    • تازه‌کردن داستان و یاد دوستان
  • «کنون در خطرهای جان آمدیم// ز باران سوی ناودان آمدیم»
    • گذرکردن اسکندر دیگربار به ‌هندوستان
  • «مثل زد در این، آن‌که فرزانه بود// که برناید از هیچ ویرانه دود»
    • تازه‌کردن داستان و یاد دوستان
  • «مده مدبران را سوی خویش راه// که انگور از انگور گردد سیاه»
  • «من آن وحشی‌آهوم کز دستِ زور// به ‌پای خودم رفت باید به ‌گور»
    • انجامش روزگار هرمس
  • «ندیدم کسی‌را ز کارآگهان// که آگه شد از کارهای نهان»
    • سوگندنامه اسکندر به‌سوی مادر
  • «نشاید شدن مرگ را چاره‌ساز// در ِ چاره برکس نکردند باز»
    • سوگندنامه اسکندر به‌سوی مادر
  • «نه بسیارکن شو، نه بسیارخوار// کزآن سستی آید،وز این ناگوار»
  • «یکـی جفت همتا تورا بس بود// که بسیارکس‌مرد، بی‌کس بود»

کلیات خمسه

  • «از آن آتش برآمد دودت اکنون// پشیمانی ندارد سودت اکنون»
  • «از آن سرد آمد این کاخ دلاویز// که تا جا گرم کردی گویدت خیز»
  • «از کجی به، که روی برتابید// رستگاری ز راستی یابید»
  • «بُوَد چاردیوار آن خانه سست// که بنیادش اول نباشد درست»
  • «به کار اندرآ این چه پژمردگیست// که پایان بیکاری افسردگیست»
  • «پس از این‌همه مناقب خجلم، خجل پشیمان// که ثنای خویش گفتن بود از تهی‌میانی»
  • «چو کِشتـه شد از بهر ما چند چیز// ز بهر کسان ما بکاریم نیز»
  • «سخنگو سخن سخت پاکیزه راند// که مرگ ِ به‌ انبوه را جشن خواند»
  • «ترک صفتی بهای ما نیست // ترکانه سخن سزای ما نیست
آن کو نسبِ بلند دارد // او را سخنِ بلند، باید»

بدون منبع

  • «به آسان‌گذاری دمی می‌شمار// که آسان زید مرد آسان‌گذار»

 درباره نظامی

  • «آن گنج گهر ز کان گنجه// شمشیرزبان و شیرپنجه// یعنی شه ملک نیک‌نامی// شاهنشه عارفان، نظامی»
  • «جواب آن‌که نظامی به نظم می‌گوید// جفا مکن که جفا شیوهٔ وفای تو نیست»
  • «نظامی که استاد این فن وی است// در این بزمگه شمع روشن وی است// ز ویرانه گنجه شد گنج‌سنج// رسانید گنج سخن را به پنج»
  • «هنرپرور گنجه، دانای پیش// که گنج سخن داشت ز اندازه بیش// نظر چون بر آن جام صهبا گماشت// ستد صافی و دُرد بر ما گذاشت»
+ نوشته شده در ساعت توسط MoreKa |